fns4565

عضو رسمی
  • تعداد ارسال ها

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره fns4565

Profile Information

  • علاقه به توتال وار روم
  1. دیگر چیزی به نیمه شب باقی نمانده است. ساعت ده دقیقه به دوازده را نشان می‌دهد و دخترک نازنینی به نام “سارا” روی کاناپه خواب و بیدار دراز کشیده و منتظر آمدن پدرش “جول” است. “جول” به خانه می‌آید و “سارا” با تبریک روز تولد و دادن هدیه‌ای به پدرش او را غافلگیر می‌کند. چند ساعت بعد درحالی که شهر “آستین تگزاس” در خواب فرورفته بود صداهای مهیب انفجار و آتش‌سوزی این آرامش را برهم می‌زند و همه در خیابان‌ها می‌ریزند. گویا نوعی بیماری گیاهی از نوع قارچ “Cordyceps” وارد بدن انسان‌ها شده و ژنتیک‌شان را تغییر داده و آن‌ها را به موجودات ترسناکی تبدیل کرده است. این ماده مستقیم از قسمت راست جمجمه وارد می‌شود و در آن‌جا رشد پیدا می‌کند؛ به‌طوری که تمام سر را می‌گیرد و دیگر آن فرد اختیار رفتارهای خودش را ندارد. در این آشوب، جول و سارا در خانه هستند و با اضافه شدن برادر جول به آن‌ها یعنی “تامی”، هر سه نفرشان سوار ماشین می‌شوند و سعی دارند تا از این هرج و مرج جان سالم به در ببرند. شهر پر است از ماشین‌های تصادف کرده و آدم‌های بی‌خانه‌مان. در این میان که دختر و پدر و عمو در ماشین نشسته‌اند و در مسیر جاده حرکت می‌کنند، یک اتومبیل به ماشین “تامی” می‌خورد و آن را خراب می‌کند. پای “سارا” در این تصادف آسیب می‌بیند و باید بقیه‌ی راه را در بغل پدرش باشد. عمو تامی هم راه را برای جول که با پای پیاده می‌دود باز می‌کند. می‌روند و می‌روند تا اینکه یک مامور امنیتی جلوی‌شان را می‌گیرد و به‌شان شلیک می‌کند. “سارا” تیر می‌خورد و درحالی که از درد گریه می‌کند، در دستان جول جان می‌دهد و می‌میرد و التماس و زجه‌های پدرش هم نمی‌تواند او را زنده کند. بیست سال به همین شکل سپری می‌شود. در این بیست سال عفونت و بیماری همچنان در میان انسان‌ها به رشد و نمو خود ادامه داده است و دارد تمدن بشری را نابود می‌کند. دیگر نه خانه‌ای مانده و نه زندگی و نه خانواده‌ای. آن شهر پر زرق و برق پر شده از افراد بیماری که مانند وحشی‌ها به جان هم افتاده‌اند و یک‌دیگر را نابود می‌کنند. به همین دلیل حکومت، منطقه‌های قرنطینه‌ای در هر شهر و ایالت ساخته است که به‌شدت هم محافظت‌های نظامی شدیدی از آن‌ها می‌شود. تقریبا اکثر بازماندگان در این منطقه‌های قرنطینه زندگی می‌کنند. تعدادی از آدم‌ها، شهرک‌های مستقلی برای خودشان ساخته‌اند و افرادی هم مدام در گردش از جایی به جای دیگر هستند. در راستای این سخت‌گیری‌ها، گروهی شورشی و مخالف حکومت به نام “کرم شب‌تاب” هم روز به روز دارد قدرت می‌گیرد تا مقابل حکومت نظامی قرنطینه مقاومت کند. حالا بازی ما را با یک پیش‌زمینه‌ی درست که از ابتدا نشان‌مان داد به بیرون از خانه و برای اولین بار در شهر هم می‌برد. حالا دیگر فقط یک “جیمی” به خانه نمی‌آید که بیمار شده باشد بلکه کل شهر به جان هم افتاده‌اند. همه‌جا آتش گرفته، همه در حال فرار کردن هستند و دیگر از آن آرامش خبری نیست. کار فصل افتتاحیه هنوز با شما تمام نشده است. بعد از کشتن “جیمی”، “سارا” به “جول” می‌گوید که نباید او را می‌کشد. حتی در جاده “سارا” می‌خواهد که به آدم‌های کنار خیابان کمک کند. این رفتار را بگذارید کنار انتظار کشیدن برای پدرش تا نیمه شب. بازی از همان ابتدا بر شخصیت‌پردازی “سارا” تمرکز کرده است و یک دختر دوازده ساله‌ی زیبا و البته مهربان را نشان‌مان می‌دهد که عاشق‌اش می‌شویم. در راه، بعد از تصادف با ماشین، پای “سارا” آسیب می‌بیند و “جول” باید برای ادامه‌ی مسیر او را بغل کند. یک‌بار دیگر نزدیکی پدر و دختر به تصویر کشیده می‌شود و این‌بار کنترل “جول” را در اختیار می‌گیریم تا این رابطه به صورت دو طرفه احساس شود. وقتی در این هرج و مرج پدر و دختری این‌چنین عاشقانه هم‌دیگر را بغل کرده‌اند ناخود‌آگاه صمیمیت این دو بیشتر احساس می‌شود. این صمیمیت ادامه دارد تا این‌که آن مامور امنیتی لعنتی به سمت‌شان شلیک می‌کند و “سارا” در آغوش پدرش می‌میرد. سارا گریه می‌کند؛ سارا درد می‌کشد؛ دختر بچه‌ای که مهربان است و زیبا؛ کسی که حالا خیلی خوب می‌شناختیم‌اش می‌میرد. موسیقی سوزناک گوستاوو نواخته می‌شود و از چشمان سنگ هم اشک بیرون می‌ریزد. اگر این سکانس اشک‌تان را درنیاورد مشکل از شماست و باید یک فکری به‌حال خودتان بکنید. فصل افتتاحیه‌ی شاهکاری که احساسات‌تان را بدجوری اذیت می‌کند و هر بلایی که بخواهد بر سرش می‌آورد. تیتراژ شروع بازی به شکل حیرت‌انگیزی با حال و هوای آن‌چه که دیدم جور در می‌آید. تیتراژ اخبار است. اخباری که می‌گوید پله پله در این بیست سال چه اتفاقاتی افتاده و این بیماری چگونه انسان‌ها را به عقب کشانده و باعث شده تا موضع تدافعی بگیرند و از تمدن و شهرنشینی دور شوند. فرم اخبارگونه‌ی این اطلاعیه‌ها با ریتم تندی که دارند به همراه موسیقی اصلی بازی یک تیتراژ عالی را ساخته و پرداخته کرده‌ است تا تازه بازی شروع شود! از آن ماجراها بیست سال می‌گذرد. جول که هنوز هم مرگ سارا را از یاد نبرده است در منطقه‌ی قرنطینه‌ای در بوستون زندگی می‌کند. البته او تنها نیست و بانویی تقریبا ۳۰ ساله به نام “تس” را در کنار خود می‌بیند که دوست و هم‌خانه‌اش محسوب می‌شود. “جول” و “تس” برای خودشان شغلی دست و پا کرده‌اند که آن شغل، قاچاق و تجارت اسلحه با بازماندگان خارج از شهر است. زندگی یک‌نواخت آن‌ها همچنان ادامه داشت تا اینکه “تس” متوجه می‌شود مردی به نام “رابرت”، که یک گنگستر محلی است تمام اسلحه‌های انبارشان را فروخته و سرشان را کلاه گذاشته! “جول” و “تس”، پس از جست‌وجوهای زیاد “رابرت” را پیدا می‌کنند و از وی حرف می‌کشند تا بالاخره متوجه می‌شوند او اسلحه‌ها را به گروهی به نام “کرم‌ شب‌تاب” فروخته است. “تس” که عصبانی شده بود “رابرت” را می‌کشد اما در همین لحظه این دو بازمانده با رهبر “کرم شب‌تاب” یعنی “مارلین” مواجه می‌شوند. “مارلین” به آن‌ها پیشنهاد می‌کند که دوبرابر اسلحه‌های انبار را به‌شان بازمی‌گرداند به شرطی که در ازای‌اش کاری انجام دهند. آن کار هم قاچاق یک دختر ۱۴ ساله به نام “الی” است که در یکی از گروه‌های کوچک “کرم شب‌تاب” در مرکز شهر پناه گرفته! پیشنهاد وسوسه کننده‌ای است که “جول” و “تس” هم آن را قبول می‌کنند و “الی” را برمی‌دارند و مخفیانه و شبانه می‌زنند به چاک! اما چندین مامور امنیتی جلوی‌شان درمی‌آیند و به سالم بودن “الی” شک می‌کنند. بعد از پشت سرگذاشتن ماموران و کشتن‌شان، “جول” و “تس” متوجه زخم روی بازوی “الی” می‌شوند و فکر می‌کنند او بیمار است. اما “الی” توضیح می‌دهد که این زخم‌ها مال سه هفته پیش هستند درحالی که هرکس این علامت را داشته باشد حداکثر تا دو روز خواهد مرد. بنابراین آن‌ها درمی‌یابند که “الی” در مقابل بیماری مقاوم است و کلید کشف واکسن ضدبیماری برای پزشکان محسوب می‌شود. هوا کم‌کم به سمت و سوی روشنایی پیش می‌رود و خورشید طلوع می‌کند اما سه بازمانده‌ی قصه‌ی ما همچنان به راه‌شان ادامه می‌دهند تا “الی” را به گروه “کرم شب‌تاب” برسانند. “تس” در میانه‌ی راه متوجه می‌شود که به بیماری آلوده شده و از جول می‌خواهد “الی” را بردارد و او را ترک کند. با اصرار زیاد “تس”، سرانجام “جول” و “الی” از آن‌جا می‌روند و “تس” را میان چندین مامور امنیتی تنها می‌گذارند. بنگ.. بنگ..! “تس” هم کشته شد. همسفرهای دیگری که با “جول” و “الی” همراه می‌شوند “هنری” و “سم” نام دارند. دو برادر سیاه‌پوستی که برخلاف بیل بسیار گرم و صمیمی هستند. هنری تقریبا جوان و “سم” هم سن و سال “الی” است. اما دلیل آشنا شدن با این دو برادر چیست؟ بازی می‌خواهد بر احساس تکیه کند. به همین منظور ابتدا “بیل” را که تنها و بی‌کس بود بر سر راه‌مان قرار می‌دهد تا ببینیم تنهایی در این آخرزمان از هر چیزی بدتر است. پیش از آن هم “جول” را درحالی به ما معرفی کرد که با “تس” بود اما مرگ وی، “جول” را تنها گذاشت. فلسفه‌ی حضور “هنری” و “سم” نیز همین است. آن‌ها شاد هستند چون هم‌دیگر را دارند و هنوز تنها نشدند. این دو بازمانده چند سکانس جاودانه را در بازی خلق کرده‌اند تا حضورشان همواره در ذهن بازی‌کننده باقی بماند. روز بود. جول، الی، هنری و سم داشتند جاده‌ها را پشت سر می‌گذاشتند و هر از گاهی هم ساختمان‌های اطراف را می‌گشتند تا اینکه سم از یک اسباب‌بازی آدم‌آهنی خوشش می‌آید و می‌خواهد آن را در کوله‌اش بگذارد که هنری می‌گوید باید فقط لوازم حیاتی را با خودمان بیاوریم. همان شب چند سکانس عالی می‌بینیم. ابتدا گپ زدن “جول” و “هنری” بر سر موتورسیکلت به همراه شام خوردن به تصویر کشیده می‌شود که صمیمی شدن بیشتر بازمانده‌های تازه وارد را نشان‌مان می‌دهد. دقت کنید “سم” در این صحنه حضور ندارد. “الی” سفره‌ی شام (!) را ترک می‌کند تا “سم” را از تنهایی دربیاورد و چند کلامی با او حرف بزند و سورپرایزش کند. اما سورپرایز “الی” چیست؟ “الی” همان آدم‌آهنی را که سم اجازه نداشت با خودش بیاورد در کوله‌اش گذاشته بود تا مخفیانه به “سم” بدهد و او را خوشحال کند. می‌بینید؟ الی هم مثل سارا مهربان است. “سم” اصلا از این کار “الی” خوشحال نمی‌شود و در عوض سوال‌هایی راجع به ترس، تبدیل شدن به موجودات ترسناک، بیماری و مرگ می‌پرسد. دل‌مان شور می‌افتد! متوجه می‌شویم او بیمار است و فردا صبح “سم” به همان موجودات ترسناک تبدیل می‌شود. هنری به ناچار برادرش را می‌کشد! هنری شوکه می‌شود. او دیگر نمی‌تواند شاد باشد چراکه با مردن برادرش تنها شده. او دیگر هدفی برای زنده ماندن در این آخرزمان لعنتی ندارد. او خودکشی می‌کند و ما غرق در آهنگ گوستاوو می‌شویم. نه اشتباه نکنید! بازی نمی‌خواهد راه به راه اشک‌تان را دربیاورد بلکه به صورت غیر مستقیم به جول می‌فهماند تنها ماندن در این جهنم وحشتناک است. البته “جول” هنوز آنقدرها هم تنها نیست و “الی” را در کنارش دارد. اما نوبتی هم که باشد نوبت رابطه‌ی “جول” و “الی” است!